حسرت
سلام دوستان.
امروز اومدم براتون یه قصه تعریف کنم. یه قصه ی کاملاً واقعی.
یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیچ کس نبود.
توی این دنیای بزرگ, که هر گوشش پره از آدم های ریز و درشت, آدم های کوکی و بد, و تعداد انگشت شماری آدم های خوب و مهربان!
توی یک گوشه ی آن, دختری بود تنهای تنها!
خسته از آدم های اطراف, خسته از زندگی, خسته از این همه ریا و دروغ.
گوشه ای درون خود نشسته بود.
دخترک هیچ کسیو دوست نداشت, حتی خودشو.
کسی هم اونو دوست نداشت!
دخترک تنها بود, تنهای تنها!
دنیای دخترک تاریک بود. به خاطر چشمای دخترک که هیچ جا رو نمی دید همه اونو مسخره می کردند.
چند نفری هم که با او دوست بودند بعد از یه مدتی ترحم و دل سوزی اونو رها می کردند.
دخترک خیلی به محبت نیاز داشت! آرزو داشت کسی بود که اونو به خاطر خودش بخواد و دوستش داشته باشه ولی هر چه دعا می کرد کمتر به نتیجه می رسید!
تا این که یه شب سرد, وقتی او در رؤیا های خودش غرق بود, صدایی گرم و آرام شنید که او را صدا می کرد.
چقدر آن صدا مهربان و لطیف بود.
چقدر مهر و عطوفت داشت
دخترک بی اختیار بلند شد و به طرف صدا رفت, اما دیگر صدایی نشنید.
مات و مبهوت در آن جا ایستاد.خدایا! این صدا از کجا بود, از چه کسی بود؟
در همین فکر بود که باز همان صدا به گوشش رسید! گام هایش را تند تر کرد تا به صدا رسید.
ایستاد و گوش داد:
صدا می گفت: تو دیگه تنها نیستی, من اومدم تنهایی تو رو پر کنم! دخترک فقط مات و مبهوت به صدا گوش می داد.
این همان صدایی بود که او سال ها به دنبالش می گشت!
نرم,لطیف, مهربان و سرشار از عشق,
دخترک عاشق صدا شد.
به طرفش رفت. دستانش را دراز کرد و دستان پسرک را گرفت!
آن دو عاشقانه با هم حرف زدند.
پسرک می گفت: چشمای تو خیلی ارزش دارند دیگه نمی زارم چشات خیس بمونه! دیگه نمی زارم ذره ای احساس تنهایی کنی!
تو تا ابد مال منی!
نمی زارم هیچکی تو رو از من بگیره! من هر شب برای چشمای تو دعا می کنم! از خداوند می خوام که چشمای عشقمو خوب کنه! دیگه نمی خوام غم تو اون چشمای زیبات بشینه!
او از دخترک قول گرفت که برای همیشه قلب اونو نگه داره و از او خواست تا قلبشو به پسرک بده.
دخترک هم با عشق قبول کرد و سند قلبشو به نام پسر زد.
هر روز پسرک عاشقانه چشمای دخترک رو می بوسید و اونو سرشار از عشق می کرد.
دیگه دخترک تنها نبود, دیگه نا امید نبود, دخترک همه رو دوست داشت, او عاشق پسرک بود.
پسرک به او زندگی دوباره بخشیده بود.
عشق, امید, زندگی و روح دخترک پسر بود.
چند وقتی می شد که دیگه از پسرک خبری نبود.
چشمای دخترک منتظر بوسه ی پسرک مدام بارانی می شد.
خدایا! یعنی او کجاست؟ دلش برای من تنگ نشده؟
نکنه دیگه منو دوست نداره؟ نکنه از من خسته شده؟
این افکار داشت دخترک رو داغون می کرد.
چشمایی که مدتی بود به خاطر عشق به پسرک ابری نشده بود حالا هر شب به یاد او ساعت ها اشک می ریخت و دعا می کرد که فقط یک بار, برای یک بار هم که شده خبری از او به دستش برسد و یک بار هم که شده صدای قشنگشو بشنود.
هرچه می گذشت کم تر از پسرک خبری می شد!
دخترک داشت به مرز جنون می رسید! نکند به خاطر چشمای نابینای او, دیگه ازش نا امید شده و ترکش کرده؟
ولی نه! او نمی توانست چنین کاری بکند! او گفته بود که عاشق اوست و حاضر نیست به هیچ قیمتی او را از دست بدهد. پس یعنی او کجاست؟
او خواست خود کشی کند که ناگهان دوباره سر و کله ی پسرک پیدا شد.
اما دیگه اون شادی و نشاطی که دخترک عاشقش بود در صدایش موج نمی زد.
دخترک خودش را روی پای پسرک انداخت و گریه کرد! از او گلایه کرد که مگه چشمای من برات مهم نیست؟ مگه قلب من مال تو نیست!
چطور دلت اومد این مدت تنهام بزاری؟
اما جواب پسرک فقط یک جمله بود: (برو دنبال زندگیت)
-کدوم زندگی؟ زندگی من تویی! کجا برم؟
-تو باید به هر قیمتی که شده منو فراموش کنی! اگه منو دوست داری باید فراموشم کنی!
-دیوونه شدی؟ آخه چی شده؟ از من خسته شدی؟
-نه!
-دیگه منو دوست نداری؟
-چرا! بیشتر از اونی که خودت تصورشو می کنی!
-پس چرا نمیگی چی شده؟
-از من نخوا بهت بگم فقط برو! باشه؟
-به خدا اگه نگی چی شده یه بلایی سر خودم میارم!
-باشه میگم ولی قول بده مقاوم باشی و قبول کنی!
-بگو دارم می میرم!
-من مریضم! تا 1 ماه دیگه هم بیشتر زنده نیستم حالا هیچ چی نگو و برو بزار این آخر عمری راحت باشم!
قلب دخترک نزدیک بود از حرکت بایستد .
قدرت هیچ کاری نداشت!
حتی نمی توانست حرف بزند!
فقط سیل اشک بود که از چشمانش جاری می شد.
دخترک باورش نمی شد.
او سوخت! از درون سوخت. چنان آتشی به جانش افتاد که دیگر هیچ آبی نمی توانست خاموشش کند.
ذره ذره ی وجودش در این آتش سوخت و خاکستر شد.
خواست به پای پسرک بیفتد! التماس کند که او را ترک نکند ولی نمی توانست.
پسرک برای آخرین بار بهش گفت (دوستت دارم و تو رو به خدا سپردم و مثل پرنده ای آزاد و رها از کنار دخترک پر کشید.
دخترک مات و متحیر مثل دیوانگان دستانش را برای جست و جوی پسرک دراز می کرد اما این بار از پسرک هیچ خبری نبود. آری او برای همیشه رفته بود.
برای همیشه!
از آن روز به بعد دیگه هیچ خبری هیچ نشونه ای از پسرک به او نرسید, او نمی دانست او کجا رفت؟ بر بخت بد خودش گریه کرد. گریه کرد, آن قدر اشک ریخت که.........
حالا باز دخترک مانده و یک اتاق تاریک و یک قلب بی روح!
اما این بار دخترک تنها نیست! او در قلب کوچکش خانه ای بزرگ برای پسرک ساخت . آنقدر بزرگ که دیگه جای ساختن هیچ خانه ای برای هیچ کس نباشه و تنها او, تنها او را در خود جای دهد.
دیگر محتاج محبت نیست, دیگر تنها نیست
حالا او ماند و یک دنیا حسرت و چشمان همیشه بارانی و یک عمر جدایی!
تا ابد!
(می دونی عمیق ترین درد در زندگی چیه؟ این که غمی بزرگ در دل داشته باشی, غمی بزرگ که همیشه و همه جا یک لحظه تو را رها نمی کند ولی بخوای در ظاهر خودت رو فردی شاد و فارغ از هر غم نشان بدی, سخته که طوری بخندی که همه ی اطرافیان بگن به به چه آدم شادی! ولی با هر لبخند تبری به ریشه ی قلبت زده شود.
سخته که آرزو کنی یک بار فقط یک بار با صدای بلند فریاد بزنی و عقده های دلت رو خالی کنی ولی به جز سکوت تلخ هیچ چیز سهم تو نیست.
سخته که آرزو کنی فقط یک بار فقط برای یک بار هم که شده صداشو بشنوی ولی..............
آری دوست من! این ها واقعیت زندگی ست.
واقعیتی تلخ و عذاب آور.
